امروز: جمعه, ۱۵ خرداد , ۱۴۰۵

بیاناتی از مولوی درباره حضرت علی (ع) / تفسیری از علامه جعفری

بیاناتی از مولوی درباره حضرت علی (ع) / تفسیری از علامه جعفری

علامه جعفری در کتاب شرح نهج البلاغه ، اشاراتی به اشعار مولوی و ارادات مولوی به حضرت علی (ع) میکند.

به گزارش دیار سید از شفقنا ، علامه در شرح اشعار مولوی نسبت به حضرت علی (ع) آورد ه است:
مشروح ترین بیاناتی را که مولوی درباره ی امیرالمومنین علیه السلام آورده است در چند مورد از کتاب مثنوی است.
مورد یکم- داستان خدو انداختن خصم بر روی امیرالمومنین علیه السلام و انداختن آن حضرت شمشیر را از دست نخست باید در نظر بگیریم که داستانهایی را که مولوی در مثنوی آورده است،برای نقل وقایع و حوادث تاریخی که واقعا تحقق یافته باشند نیست، بلکه منظور وی بیان حقایق آموزنده و توضیح عناصر شخصیت های پیشتازان بشری است که برای تفهیم به مردم و تحریک آنان به رشد و کمال احتیاج به تمثیل و تشبیه دارند.
یعنی مطالبی که مولوی در این داستان درباره ی امیرالمومنین میگوید، حقایقی است که قابل تحقیق واقعی از عناصر شخصیتی آن حضرت میباشد و او میخواهد با ارایه این حقایق از آن شخصیت بزرگ، مقام والای انسانی را که در نتیجه ی تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله به آن، نایل میگردد، توضیح دهد. مولوی در این مورد چنین شروع میکند:

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری برآورد و شتافت او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی و هر ولی او خدو انداخت بر رویی که ماه سجده آرد پیش او در سجدهگاه در سرتاسر زندگی امیرالمومنین علیه السلام که دربارگاه الهی سپری شده است نمیتوان لحظه ای را پیدا کرد که از اخلاص بیبهره بوده باشد، چون کسی که اخلاص ندارد،راهی ببارگاه الهی ندارد.
زیرا دوری از این گرایش محض روح به خدا، ناشی از غوطه ور شدن در خود طبیعی و هوی و هوس های آن است. این شیر حق و این منبع خلوص و صفا در یکی از کارزارها بر پهلوانی پیروز میشود و آن پهلوان مانند گنجشکی ناتوان در پنجهی آهنین آن بزرگ دلاور تاریخ زبون میگردد.

یاس و نومیدی مطلق بر وجود آن پهلوان چیره میشود و چیزی برای مقابله با آن سرآمد یلان قرون و اعصار در خود نمیبیند، با تلاشی سخت، عصارهی بقایای نیروی خود را که قطراتی از آب دهانش بود، بر روی علی علیه السلام میاندازد قطراتی از آب دهان یک شکست خورده در راه دفاع از باطل.

این روی چه کسی بود؟ ۱- روی مردی بود که همهی انبیاء علیهمالسلام به او افتخار نموده اند. زیرا همانگونه که روایت تساوی امیرالمومنین علیه السلام با پیامبر عظیم الشان (آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیهمالسلام) میگوید آنچه را که همه ی خوبان دارند او به تنهایی دارد.

۲- ماه در سجده گاه سجده بر روی او میآورد. منظور مولوی از سجده نهایت تعظیم است که کائنات عالم هستی دربارهی هدف اعلای خود که انسان کامل است دارند. وقتی که آن اهانت از آن نابکار شکست خورده سر میزند در زمان انداخت شمشیرآن علی کرد او اندر غزایش کاهلی امری که انتظار آن نمیرفت، بلکه چنان اهانتی مقتضی بود که امیرالمومنین شدت عمل بیشتری بخرج بدهد و با شتاب و کیفیتی سخت تر جان آن پهلوان را بگیرد.

ولی برخاست و او را بحال خود رها کرد، که اگر بر فرض محال موج خشم آن بزرگوار نمینشست، دیگر برای کشتن او برنمیگشت. با مشاهدهی این پدیدهی شگفتانگیز گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحم بیمحل این پدیده انسانی- الهی چنان تحت تاثیرش قرار داده بود که
نتوانست خودداری نماید و بیاختیار دهان به سخن باز کرد گفت بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذاشتی ای سلحشور

ناآشنا، پیکار و تکاپو برای کشتن همچون من پهلوانی حادثهای است بسیار بزرگ وسیلهی افتخاریست بس والا و آرمانی است که
هیچ کس را یارای صرف نظر آن نیست پس- آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در اشکار من آن چه دیدی
– که چنین خشمت نشست تا چنین برقی نمود و باز جست آن چه دیدی که مرا زان عکس دید در دل و جان شعله ای آمد پدید.

۳ای شهودکنندهی حقیقی مافوق کون و مکان، حال بفرما ای دلاور دوران که علت دست کشیدن از شکار من چیست؟ چه حقیقتی
را دیدی که چنین خشمت را فرو نشاند و آرامت ساخت؟ چه دیدی که حتی انعکاسی از آن در درون من بوجود آمد و دل جانم را
که در ظلمت و جهل و هوی بود برافروخت؟ آن چه دیدی برتر از کون و مکان که به از جان بود بخشیدیم جان بگو ای قدرتمند
عادل، آن حقیقتی که برتر از کون و مکان در دیدگاه تو پدیدار گشت که پیروزی و لذت بالاتر از مالکیت کون و مکان را از
دیدگاه تو ناپدید نمود چسیت؟ و چه حقیقتی بالاتر و بهتر از جان بود که جان از دست رفتهام را به من بخشیدی؟ این همان حقیقت
است که میتواند عامل همه گونه گذشت از لذایذ و فداکاری ها در این زندگانی بوده باشد. آری فقط این حقیقت است که میتواند
هدف و غرض اقصای دل و جان آدمی بوده باشد.

حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض این نیست وگرنه دل و جان اینهمه نیست ای علی که جمله عقل و دیده ای شمه ای واگو از آنچه دیدهای گوینده این سخنان و درخواست کنندهی پاسخ به این سوالات خود مولوی است که در حقیقت برای کسانی که درصدد علی شناسی برآیند مطرح مینماید. اکنون مولوی با آن علی ابن ابیطالب علیهالسلام رویاروست که گفته است:
لم اعبدو ربا لم اره (خدایی را که ندیده باشم نپرستیدهام) و گفته است: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا (اگر پرده از روی واقعیات
برداشته شود بر یقین من افزوده نگردد) و گفته است: ما شککت فی حق مذ اریته (از موقعی که حق به من ارائه شده است در هیچ
حقی شکی نکردهام) اگر چه خود مولوی گاهی ادعای رویت و شهود کرده است مانند: ذرهها دیدم دهانش جمله باز گر بگویم
خردشان گردد دراز با این حال خود بهتر از همه میدانید که نتوانسته است بکلی پرده را از روی واقعیات هستی بردارد و به قلهی
مرتفع (شهود کلی) برآید.

لذا هم اوست که میگوید: کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پردهها برداشتی هر چه گویی ای دم هستی از آن پردهی دیگر بر او بستی بدان آفت ادراک آن قال است و حال خون به خون شستن محال است و محال اینک مولوی با کمال صدق و خلوص از علی علیه السلام میخواهد و التماس میکند که مقداری از آنچه را که دیده است بازگو کند، منظورش این است که آنچه ما از علوم و معارف و عرفان اندوختهایم، شبیه به آب کدر و آلودهی آن مشک است که عرب از بیابان برداشته و به عنوان هدیه سراغ دربار خلیفه را میگرفت که دجله به آن عظمت در مسیر دربارش موج میزد.

چیست این کوزه تن محصور ما و اندر آن آب حواس شور ما ای خداوند این خم و کوزهی مرا در پذیراز فضلالله اشتری کوزهای با پنج لوله پنج حس پاک دار این آب را از هر نجس تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر تا بگیرد کوزهی ما خوی بحر

۴- حلم و بردباری علی علیهالسلام آن دلاور عرصهی هستی در حدی است که جان آدمی با آن عظمت با درک و دریافت آن قدرت مقاومت را از دست میدهد و از هم میشکافد.

۵- شمهای از آب حیات علم فراگیر او، که هستی را در آیینه درونش چونان شعاعی از اشعهی الهی منعکس مینماید، موجودیت خاکآلود ما را پاک و آمادهی ورود در مسیر حیات و ممات از آن خدا و برای خدا مینماید.

آری ای دانای توانا و بردبار- تیغ حلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد ای علی (ع) ای مالک خویشتن که مالکیتت مستند بخداست- بازگو، دانم که این اسرار هوست ز آنکه بیشمشیر کشتن کار اوست اینگونه کشتن بیسلاح از اسرار خداوندیست که اگر با ما در میان بگذاری جان از دست رفته را با حقیقتی والاتر و با درکی عالیتر در خواهیم یافت.

۶- ای آشنای اسرار الهی، شمهای از آنچه دیدهای با ما در میان بگذار این حلم فوق تصور
بدون علم اعلی که اسراری از مقام ربوبی را برای تو روشن ساخته است امکان ندارد. بازگو ای عرش خوش شکار تا چه دیدی این زمان از کردگار چشم تو ادراک غیب آموخته چشمهای حاضران بردوخته

۷- تو آن عقاب تیز پرواز عرش خدایی که جانهای آگاهان و بیداران قافله بشری شکار تو و مجذوب عظمت تو هستند.
۸- تادب تو به آدابالله و تخلق تو به اخلاقالله دیدگان تو را بر عالم غیب پشت پرده باز کرده و ارتباط ترا با حقایق غیبی مستقیم نموده است. اما دیگران، دیگران که قدرت شکافتن حجاب خود و خودپرستی را از دست دادهاند، خفاش وار از دیدن خورشید، که آن حقایق را نشان بدهد خود را محروم ساختهاند.

۹- ای ولی رازداران، ای علی مرتضی- بیا راز بگشا، روا مدار که پردههای جهل و خودبینی پردههای ما را بدرد. بیا رازی بگشای ای علی مرتضی ای پس از سوءالقضاء حسنالقضاء راز بس بزرگ است که از مهلکه سوءالقضا به وادی ایمن حسنالقضاء رهسپارم کردی و رازی بس فوق تصور است عبور آدمی به کمالات فردی و اجتماعی که از خارستانها بگذرد.
خودطبیعی (رو به من اعلای انسانی)، از نقصی به کمالی از توحشی رو به تمدنی، از جاهلیتی رو به اسلامی و از جنگی رو به
صلحی.
۱۰ – ای بزرگی که وجود نازنینت عقل و عقلت حقایق برین را دریافته است. با تو واگو آنچه عقلت یافته است یا بگو آنچه
بر من تافته است از تو بر من تافت چون داری نهان میفشانم نور چون مه بیزبان از تو بر من تافت پنهان چون کنی بیزبان چون
ماه پرتو میزنی این یک حالت روحانی بسیار بااهمیت است که مولوی احساس میکند که شعاعی از اشعهی خورشید درون
امیرالمومنین علیهالسلام بر او تافته است و این تابش پیش از آنکه آن حضرت به سخن درآید انجام گرفته است.

۱۱ – یعنی وجود علی علیهالسلام تجسمی از آن حقیقت درخشان شده است که همهی جویندگان انوار الهی از وجود آن ولیالله اعظم نور میگیرند.
چون تو بابی آن مدینهی علم را چون شعاعی آفتاب حلم را باز باش ای باب بر جویای باب تا رسند از تو قشور اندر لباب باز باش
ای باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد ۱۲ – تو بگوی ای در شهر علم که درون پیامبر مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم بود انا مدینه العلم و علی بابها که من شهر علمم علیم در است درست این سخن گفت پیغمبر است که در آن شهر چیست و چه رازهها و حقایق در آن بوده است؟ ای که عقل برینت هر آنچه را که معقول است با علم الهی دریافته است.

تو آن در علمی که انسانها با قرار گرفتن در جاذبهی کمال تو، از مرحلهی پوست بودن به مغز میرسند.

۱۳ – تو آن در رحمت خداوندی هستی که هر سالکی برای ورود به بارگاه الهی از تو باید برخوردار باشد.

۱۴ – تویی بارگاه آن خداوندی که برای او همانندی نیست. پس به گفت آن نو مسلمان ولی از سر مستی و لذت یا علی که بفرما یا امیرالمومنین تا بجنبد جان به تن در چون جنین چگونه جان آدمی با یک حرکت و تکاپو در مسیر کمال میافتد؟ آری نفوذ سخن در جان مانند نفوذ حقایق زیر در یکدیگر است: هفت اختر هر جنین را مدتی میکند ای جان به نوبت خدمتی چون که وقت آید که جان گیرد جنین آفتابش آنزمان گردد
معین چون جنین را نوبت تدبیر رو از ستاره سوی خورشید آید او این جنین در جنبش آید زآفتاب کافتابش جان همی بخشد شتاب
از دگر انجم بجز نقشی نیافت این جنین تا آفتابش بر نتافت از کدامین ره تعلق یافت

او در رحم با آفتاب خوب رو از ره پنهان که دور از حس ماست آفتاب چرخ را بس راههاست آن رهی که زر بیابد قوت ازو وان
رهی که سنگ شد یاقوت ازو آن رهی که سرخ سازد لعل را وان رهی که برق بخشد نعل را آن رهی که پخته سازد میوه را وان
رهی که دل دهد کالیوه را اگر سخنی از دل برآید و آن از معرفت ناب و دریافتهای محصول گردیدن های تکاملی به درجهی نفس
مطمئنه رسیده باشد، محال است آن سخن در به حرکت آوردن جان آدمی در مسیر تکامل تاثیر نداشته باشد. این معنی (ز آنکه از
دل جانب دل روز نه است) پندار و خیال نیست، زیرا اتحاد جانهای آدمیان در برخورداری از فیض ربوبی پندار و خیال نمیباشد.
بازگو ای باز پر افروخته با شه و با ساعدش آموخته بازگو ای باز عنقاگیر شاه ای سپاه اشکن بخود نی با سپاه امت و حدی یکی و
صد هزار بازگو ای بنده بازت را شکار در محل قهر این رحمت ز چیست اژدها را دست دادن راه کیست اکنون ای باز سبکبال و پر
افروخته،
درباره ی جمع شدن این دو حقیقت تضادنما (قهر و رحمت) با ما سخنی بفرما- آن قدرت و هیجان و صولت کوهافکن چه
بود و این لطف و رحمت چیست؟ آن غذاهای خشن و بیلذت چیست و این دلاوری و شجاعت کدام است؟! گریه بر سر کوی یتیمان و بینوایان را چگونه میتوان با از پای در آوردن سلحشوران و جنگاوران روزگار یکجا جمع کرد؟

بما بگو: آن زهد و تقوی و حکمت و عرفان در حد اعلی کجا و زمامداری جوامعی پهناور از دنیا کجا؟ و بالاخره، ای حلال
مشکلات، پرده از معمای دیرینه، جمع بین قدرت و عدالت را بردار- ای بزرگ بزرگان، ای- علی عالی اعلا که ز بیم سخطش
روح از کالبد عالم امکان خیزد گر بخاری نگرد یک نظر از رحمت خویش از بن خار دو صد روضه، رضوان خیزد یا علی، جمعت
فی صفاتک الاضداد و لهذا عزت لک الانداد عالم فاتک حلیم شجاع قاهر راحم رداک الوداد براستی، چه راز بزرگی در نهاد این
انسان کامل نهفته است که میتواند از طرق متضاد رهسپار یک هدف گردد، بطوری که در حال رکوع اگر تیر از پایش درمیآورند
متوجه نمیشود ولی نالهی مستمندی را میشنود و با عطایش او را مستغنی مینماید؟!

یسقی و یشرب لا تلهیه سکرته عن الندیم و لا یلهو عن الکاس اطاعه سکره حتی تمکن من فعل الضحاه و هذا واحد الناس (او همان مرد بزرگی است که در همان حال کهمیآشامد، ساقی میشود و مستی او، را از زندگیش غافل نمیسازد و از پیاله غفلت نمیورزد. این است آن بزرگ مرد تاریخ که مستی مطیعش میشود تا نماز صخی را بجا میآورد و این مرد یگانهی مردم است) آری، کارهای این وارستگان
از آب و گل- گه چنین بنماید و گه ضد این جز که حیرانی نباشد کار دین نه چنان حیران که پشتش سوی اوست بل چنین حیرت
که محو و مست دوست پاسخ امیرالمومنین علیهالسلام: من تیغ از پی حق میزنم زیرا مالک خویشتنم گفت من تیغ از پی حق میزنم
بندهی حقم نه مامور تنم شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا من چو تیغم وان زننده آفتاب مارمیت اذرمیت در
حراب رخت خود را من زره برداشتم غیر حق را من عدم انگاشتم من چو تیغم پر گهرهای وصال زنده گردانم نه کشته در قتال
سایهام من کدخدایم آفتاب حاجبم من نیستم او را حجاب این فرو رفتن در ابهام و دست و پا زدن در طوفان نادانیها همه ناشی از
آن است که بشر دور از حق و حقیقت، نمیداند که اگر یک انسان از اعماق دل بگوید: ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله
رب العالمین (قطعا نماز من و عبادات و اعمال من و زندگی و مرگ من همه از آن خداست که پرورندهی عالمیان است) ارتباط
واقعی با حق، اولین نتیجه ای را که نصیب آدمی مینماید، عاملی در درون او شروع به فعالیت میکند که مالکیت بر خود بزرگترین مختص اوست و همانگونه که علتها انگیزگی خود را برای او از دست میدهند.

پدیده های متضادنما نیز در مقام والای آن عامل درونی هماهنگ میگردند و وحدتی نشان میدهند. بنابراین کسی که تیغ از پی
حق میزند و بندهی حق است نه مامور بدن مادی و مختصات آن مالک غضب و رحمت و ماده و معنای خویش است، زیرا مالک
شخصیت خویشتن است. ای سالک راه حق و حقیقت، من شیر هوا نیستم که چنان شیر علم، حملهی او مستند به باد باشد که او را
گاهی براست ببرد و گاهی به چپ، گاهی او را در هم پیچد و گاه دیگر بازش کند رفتار و سلوک من میتواند شاهد دینی که به
آن معتقد و درونم را با آن آکنده و ساختهام، بوده باشد وقتی که میگویم: انا لله و انا الیه راجعون وابستگی و بندگی حقیقی خود
را به مولای عزیزم واقعا اعتراف مینمایم. حال که چنین است، آیا امکان دارد که جانداری را که خدا آورده است، من از پای
درآورم؟

آیا امکان دارد که پایان دادن حیات یک انسان که جهل و زبونی در برابر خود طبیعی اش او را به میدان رزم کشانده و
رویاروی حق و حقیقت قرار داده است، به خود نسبت بدهم؟ اصلا آیا من که معنای حیات را فهمیدهام میتوانم قاتل باشم
و حیاتی را از بین ببرم؟ من همانند تیغ از شعاع خورشید الهی هستم که فرستندهاش همان خورشید است. همانگونه که انداختن آن
مشتی خاک بر روی کفار به وسیلهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با اشاره به تایید خداوندی بود و در حقیقت آن خاک
را خدا بر روی کفار پاشید و مغلوبشان ساخت، من هم هر شمشیری که بکشم و بر سر هر کافر تبهکار که فرود آورم مربوط به
مشیت و تایید خداوندیست. من در مسیر انا لله و انا الیه راجعون بدن و مختصات مادی آن را از سر راه طبیعت برداشتهام و هرگز در
اسارت و تعلق به آن خود را نباخته و نخواهم باخت زیرا من غیر از حق همه را نیست و هیچ میدانم. معنای شمشیری که در دست
من قرار دارد شمشیری را که خدا در دست من نهاده و روانهی کارزارم کرده است، برای کشتن انسانها نیست، من با این شمشیر هم

مردم جوامع را از سقوط در لجنهای حیوانی و هلاک به دست این یکهتازان میدان تنازع در بقا، نجات میدهم که در حقیقت با این
شمشیر آنان را احیاء میکنم و هم جلوی زندگی مرگآسا و مرگ بار این نابکاران خونآشام را میگیرم که بیش از آن خونهایی
که ریختهاند مرتکب خونآشامی نگرند. من آن سایهام که گسترش و پیچیدنم و همهی نمودها و حرکاتم از خورشیدی است که همهی هستی را روشن ساخته است. من دربان بارگاه خداوندی هستم که همه ی کوشش و تلاشم برای وارد کردن انسانها به بارگاه خداوندی است. من حجاب بازدارندهی مردم از لقاءالله نیستم که سر راه کاروانیان بارگاه الهی را
بگیرم و آنان را فدای خود محوریهایم نمایم. خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا کی برد میغ مرا که نیام کوهم زصبر و حلم و
داد کوه را کی در رباید تندباد آنکه از بادی رود از جا خسی است ز آنکه باد ناموافق خود بسی است باد خشم و باد شهوت، باد
آز برد او را که نبود اهل نیاز باد کبر و باد عجب و باد خلم برد او را که نبود از اهل علم کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم
چون کاه بادم باد اوست جز به یاد او نجنبد میل من نیست جز عشق سرخیل من خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را من بستهام
زیر لگام تیغ حلمم گردن خشمم زده است خشم حق بر من چو رحمت آمده است غرق نورم گر چه سقفم شد خراب روضه گشتم
گر چه هستم بوتراب شمشیری که خدا در دست من نهاده است، برای رنگین کردن آن با خون، سرخ انسانها، و گرداندن آن دور
سر برای خودنمایی و تحریک خودطبیعیام نیست.

این شمشیر را برای شکستن قامت انسانها و پاره پاره کردن گوشت و متلاشی ساختن استخوانهای آنان به دست نگرفتهام. پیروزی با ظلم و جاری کردن نهرهای خون، نمیتواند حکمت این شمشیر الهی را بپوشاند. شمشیر ناتوانتر از آن است که برای ریختن خون ناحق انسانها، نخست روح و روان مرا از پای درآورد و از من که یک انسان خلق شدهام، یک درندهی خونآشام بسازد و آنگاه روانهی میدان کارزار نماید.

تندبادهای امیال و هوی و هوسها و خودپرستی را یارای آن نیست که بتواند شخصیت علی را متزلزل کند و ابر رحمت بار او را از
فضای درونش ناپدید بسازد. مگر من آن کاه بیوزن و مقدارم که تندبادی از خشم و خروش خودطبیعی در فضای بیسروته حیات
سرگردانم کند؟! کوه سر به فلک کشیده را که بنیاد محکم و سنگین آن تا اعماق زمین نفوذ کرده است، کدامین تندباد میتواند
دررباید و به هوا بدهد؟! آن خس و خاشاک است که از بادهای مخالف به این سو و آنسو پرتاب میشود و بیاختیار در بادپای هر
نسیمی و تندبادی خود را از دست میدهد و باسارت آن باد درمیآید. اینکه میبینید اکثریت قریب باتفاق انسانها همانند خس و
خاشاکهای بیوزن و بیمقدار هر لحظه به این سو و آنسو میافتند و هرگز بپای خود نمیایستند برای اینست که
در مجرای باد خشم و خودبینی و غضب و شهوت و کبر، استقامتی ندارند و اهل راز و نیاز و وابستگی به خدا و دانای رازهای
درونی و برونی و قدرت خویش نیستند.

آری، من کاهم، حتی ناچیزتر از کاهم اما در برابر تندباد مشیت خدایم، کوهم، حتی پابرجاتر و سر برافراشتهتر از کوهم در برابر امیال هویهایی که در درون هر کسی وزیدن بگیرد او را به سیهچال بردگی ساقط نمایند. امیال و آرزوها و امیدها و ارادهها و تصمیمها دارم، اما هیچ یک از آنها جز بیاد او سر نمیکشد و بحرکت درنمیآیند. من
جزء آن کاروانیان کوی حق و حقیقتم که سرخیلی جز عشق خداوند یکتا ندارم. خشم و سلطهطلبی و قدرت پرستی مالک شاهان و
قدرت پرستان خودکامهی دنیا و آنان برده ناآگاه و بیاختیار آن صفات رذل و پلیدند. حلم و شکیبایی دارم که با تیغ ربانی خود
گردن خشمم را زده است. خشم و هیجان حیوانی راهی در درون من ندارند. اگر خشمی کنم، بدانجهت که از حق و بر حق است،
همانند خشم که خود حق که هماهنگ حکمت اوست، خود رحمتی است از حق بر خلق. من آن فرزند ابیطالب هستم که خدای من
در دریای نورش غوطهور ساخته است

دیدگاه خود را به اشتراک بگذارید

  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

استفاده از مطالب فقط با نوشتن نام پایگاه خبری دیار سید مجاز است